غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
249
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مصلحت درآمدن به شهر نديده روى باردوى همايون آوردند اما امير محمد با ساير گريختگان به شهر درآمد و دروازها بركشيده بروج را بمردم اعتمادى سپرد و سلطان بديع الزمان ميرزا مظفر و منصور در النكنشين نزول اجلال فرموده پس از چند روز از آنجا بپل مالان نقل كرد و طمع ميداشت كه بىاز آنكه مباشر جنك و پيكار گردد هرويان شهر به دو دهند بنابرآن بمدارا مواسا گذرانيده سپاه را اجازت حرب نداد چون مدت چهل روز حال براينمنوال بگذشت خبر مراجعت خاقان منصور بتواتر پيوست و امير نظام الدين عليشير رسل و رسايل نزد بديع الزمان ميرزا فرستاده او را از مقابله و مقاتله پدر بترسانيد و التماس فرمود كه از ظاهر هراة كوچ فرموده به طرفى رود كه ميان او و خاقان منصور ملاقات واقع نشود تا بار ديگر نيران فتنه و آشوب اشتعال و التهاب نيابد و شاهزاده مصلحت وقت در ايجاب آن ملتمس دانسته از پلمالان به پل سالار شتافت و از آنجا عنان عزيمت به طرف آب مرغاب تافت و پس از سه چهار روز اعلام ظفر اعلام خاقانى پرتو وصول بر سواد هراة انداخته امرا و عظما و اكابر و اشراف بلوازم استقبال قيام و اقدام نمودند و خاقان منصور همگنانرا پرسش و نوازش فرمود و امير محمد ولى بيك و جماعتى كه در ايام محاصره شرايط جلادت بجاى آورده بودند بمزيد عنايت و التفات سرافراز گردانيد و بدولت و اقبال در باغ جهانآرا نزول اجلال فرموده نواى عيش و نشاط باوج عيوق رسانيد ذكر تفويض فرمودن سلطنت بلخ بسلطان بديع الزمان ميرزا و باز آمدن ابراهيم حسين ميرزا بپايه سرير خاقان مظفرلوا چون سلطان بديع الزمان ميرزا از ظاهر بلدهء هراة كوچ كرده بكنار آب مرغاب شتافت تمامى لشگر بادغيس و چيچكتو در ظل رايت فتح آيتش مجتمع گشتند و شجاع بيك نيز از قندهار بملازمت رسيده در اردوى عالى جمعيتى عظيم دست داد و بريده بخشى كه از قبل خاقان منصور در قلعه مروجاق حكومت مينمود از تسليم حصار ابا كرده شجاع بيك روى بتسخير آنقلعه آورد و سپاه هزاره و نكودر و ساير افراد لشگر ظفر اثر تورها و چپرها بر سركشيدند و دست به تير و كمان برده بقدم جلادت و مردانگى متوجه آن حصن حصين گرديدند و امير بريده از صباح تا نيمروز بمدافعه مشغولى نموده بالاخره از مناومت عاجز گشت و شجاع بيك قهرا قسرا حصار مروجاق را مسخر گردانيده امير بريده را گردن بسته و پاى شكسته نزد بديع الزمان ميرزا فرستاد و آنحضرت جريمه او را بعفو و اغماض مقابل ساخته باطلاقش فرمانداد و خاقان منصور در بلدهء هراة از وفور سپاه و كثرت استعداد فرزند والانژاد وقوف يافته بغايت مضطرب شد زيرا كه در آن ولا سپاه نصرت انتما از يورش استرآباد مراجعت نموده بودند و اسپان ايشان بغايت لاغر و ناتوان بود و نمىتوانستند كه بىاز آنكه چندگاهى آسايش نمايند مرتكب سفر ديگر